پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

پرهام همه زندگی مامان و بابا

درد و دل مامان با پرهام خان

سلام پرهام عزیزم 14 ماهگیت هم تموم شد و تو پسر نازم بزرگ شدی و من بهت افتخار می کنم نه گفتن یاد گرفتی و دیگه یاد گرفتی که مخالفت کنی و هیچی رو که دوست نداری محکم می گی نه همچنین فوق العاده شیطون شدی و خیلی شیطونی می کنه ارمیا خاله رو اصطلاحاً پدرشو در آوردی یا می خوای بهش پستونک بدی بخوره و یا کلاهشو برمی داری و یا دستهاشو می گیری و خلاصه همه جوره یه دلی از عذا در میاری دیگه پرهام جان مامان این روزها کمر درد بدی داره و خیلی کمرش درد می کنه ، نمی دونم چرا ولی امیدوارم که کوتاه مدت باشه و زود خوب شه امروز باید ببریمت اسه قد و وزن ماه پیش هم نرفتیم دوست دارم که بریم ببینم تو عزیزم چقدر کپلی شدی پسر مامان ولی هوا خیلی سرده و بابا ...
1 بهمن 1390

به خونه اومدن ارمیا خاله

پرهام عزیزم ارمیا خاله رو رفتیم دیدم خیلی خیلی نازه یاده روزهای اول به دنیا اومدن تو افتادم عزیزم جفتتون رو یه دنیا د.وست دارو روز شنبه رفتیم بیمارستان ملاقات و یک  شنبه ساعت 3 اومدن خونه سر راه دنبال من هم اومدن و با هم رفتیم خونه قربونی کشتن و خاله ندا و ارمیا عزیزمون رو به سلامت بردیم خونشون که بعد از این خاله هم دیگه روزهای تنهایی نداشته باشه و یه فصل جدید از زندگیش شروع بشه وای نمی دونی چقدر همه خوشحال بودن من تو عزیزه دلم رو هم از خونه مامابزرگ  برداشتم و  با هم رفتیم خونه خاله شب رفتیم خونه شب تو خواب بودی بابا طاقت نیاورد ساعت 10:30 گفت که بریم ارمیا رو ببینیم خلاصه شما رو هم برداشتیم و رفتیم یه کم نشستیم و بعد او...
28 دی 1390

عکس نی نی ها

اینم سه تا نی نی خوشگل نازه مامانی 1- آقا پرهام شیطونه مامانی ١٤ ماهه 2- پویان آرومه ناز 7 ماهه 3- ارمیا کوچولو نازه خوابالو  15 روزه ...
18 دی 1390

به دنیا اومدن نی نی خاله

پرهام عزیزم بالاخره دیشب نی نی خاله دنیا اومد بعد از اینهمه منتظر گذتاشتن ما بالاخره اومد و همه مارو خوشحال کرد وای نمی دونی چقدر خوشحالم پسر گلم امروز سه تا بهونه دارم واسه خوشحالی نمی تونم بگم کدوم خوشحال ترم کرده ولی هر سه خیلی خیلی خوب هستن و خدارو هزار مرتبه شکر می کنم واسه هرسه شون او.ل اینکه بالاخره بعد از اینهمه انتظار ارمیا خاله ندا دنیا اومد و یه دنیا خوشحالی و شادی برامون آورد فردا عکسش رو می ذارم ساعت 1 قراره با هم بریم بیمارستان و ببینیمش نمی دونی چقدر ذوق دارم دوم اینکه حال ارمیا خاله ثمین دیگه خوب خوب شده و دعا های ما و شما نتیجه داد و ارمیا عزیزمون برگشت خونشون خیلی خوشحالم البته دوشنبه هفته پیش مرخص شد ولی امروز که از ما...
3 دی 1390

فوت مامان بزرگ بابا

سلام پرهام عزیزم روز شنبه 19/9/90 صبح مامانی بهمون خبر داد که مامان اعظم ( مامان بزرگ بابا ) فوت کرده خیلی ناراحت شدیم پسر کوچولو مامان ، بابا حمید با اینکه شب کار بود همون صبح رفت بیمارستان و ما هم روز یکشنبه رفتیم برای خاکسپاری ومراسم و خلاصه کل هفته پیش رو در گیر بودیم روز چهارشنبه سوم اون مرحوم بودو روز پنج شنبه هم عزیز ( خاله بابائی ) مراسم گرفته بود که ما هم رفتیم .خدا رحمتش کنه تو مراسم همه بودند و فامیلهای بابا رو که تا حالا ندیده بودیم رو دیدم تو خیلی پسر خوبی بودی و کلی خوش اخلاق همه دوستت داشتند . راستی ارمیا خاله هنوز دنیا نیومده و ما همچنان منتظر هستیم دعا کن سالم و به راحتی بدون اذیت خاله دنیا بیاد عزیزم این عکسها هم وقتی...
26 آذر 1390

مریضی ارمیا

پرهام عزیزم چند روزه که دوستت ارمیا تو بیمارستانه عزیزه دل مامان با دل مهربونت دستهای کوچولوتو رو به آسمون ببر و واسش دعا کن می دونم خدا شما کوچولوها رو اینقدر دوست داره که دعاتونو همون لحظه قبول می کنه از ته دل واسش دعا کن که زوده زود خوب شه و بره تو بغل مامان و باباش و بره خونه خودشون مامان هم دعا می کنه که ارمیا عزیز زود خوب بشه و شما کوچولوها هیچ وقت مریض نشید و روزهای سخت نداشته باشید پرهام جان از ته دل دعا کن مامان جان
23 آذر 1390

جشن تولد

پرهام جون قضیه از این قراربود که من نمی خواستم امسال برات تولد بگیرم به دلایلی که قبلاً توضیح دادم روز ولی خیلی دوست داشتم که یه تولد دسته جمعی با دوستات داشته باشی خلاصه روز سه شنبه 24/8/90که عید غدیر هم بود با 11 تا دیگه از دوستهای نی نی سایتی و مامان و باباهاشون و من و تو و بابا و خاله ندا وعمو ایمان رفیتیم سرزمین عجائب واسه تولد تو پسر گلم دوستهات ساینا، ارمیا ، رادین ، رادین ،اشکان،امیر ابوالفضل ،  آوینا، پارمین و روئین با مامان و بابا و همراهاشون اومده بودن و کیاناو سارا هم دیر رسیدن و اسه تولد نیومدن خیلی بهمون خوش گذشت تو کلی رقصیدی و البته نا گفته نماند که اولش یه کم بداخلاق بودی و شنگول اومد براتون رقصید و کیک و ما بابا و بق...
13 آذر 1390

-------

پرهام جوجو مامان یه کارهایی بود که مامان یادش رفته بود برات بنویسه 1- عزیزم تو خیلی قشنگ گوشی تلفن یا موبایل رو دست می گیری و می گی الووووو بعد شروع می کنی به حرف زدن قربونه حرف زدنهای خوشگلت برم 2- کنترل تلویزیون یا ماهواره رو دست می گیری و کانال رو که عوض می کنی کلی ذوق می کنی و واسه خودت دست می زنی عزیزه باهوش من 3-خاله بهت یاد داده که ماهی بشی و هروقت بهت می گیم ماهی شو دهنتو جمع می کنی قربونت برم بعد خودت می خندی 4- هروقت کاراشتباهی  می کنی خودت می خندی و بعد انگشتتو تکون می دی و می گی نه نه نه نه خودت می دونی که کارت بد بوده باهوشه من 5- وقتی بهت می گیم ورزش کن تستهاتو جمع می کنی مثلاً داری ورزش می کنی ای...
13 آذر 1390