پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

پرهام همه زندگی مامان و بابا

دردو دل بابا حمید با پرهام

پرهام عزیزم چند روز پیش بابا داشت باهات بازی می کرد و حین بازی می گفت که من از خدا خواستم یه نینی کوچولو ناز بهم بده خدا تورو بهم داد و گفت این فرشتس از بین تمام فرشته های آسمون این بهترینشه که دادم بهت ،  تورو بالا و پائین می انداخت و اینها رو می گفت وتو کلی کیف می کردی و با صدای بلند می خندیدی راستش عزیزم وقتی به این حرفش فکر میکنم خیلی خداروشکر می کنم که تو فرشته دوست داشتنی  و بابای مهربونت رو به من داد خدایای ازت ممنونم که اینقدر دوستم داری  
15 آبان 1390

پسر سرمائی من

پسر قشنگ امروز خیلی خیلی دلم برات تنگ شده و داشتم عکسهاتو نگاه می کردم صبح که داشتم می اومدم گریه کردی که ببرمت دد آماده بودی و منتظر ، بابا حمید روز تعطیلیش بود و قرار بود که تو پیشش بمونی و بعد با هم برید خونه مامان بزرگ ولی از 5:30 دقیقه صبح بیدار شدی و همین که چشماتو باز کردی شورع کردی بابا بابا و رفتی با بابا کشتی بگیری منم که آماده شدن تو منتظر بودی که بیارمت و وقتی بردمت خونه مامان بزرگ خیلی خیلی خوشحال برام دست تکون دادی و اصطلاحاً بای بای کردی پرهام عزیزه مامان خیلی خیلی دوستت دارم و هر لحضه یه دنیا دلم برات تنگ می شه حالا 4 تا عکس قشنگت رو می ذارم و قول می دم تا آخر هفته هم عکسهای مسافرتمون رو بیارم .بقیه عکسها تو ادامه مطلب ...
15 آبان 1390

12 ماهگی پرهام عزیز

سلام پسر گلم اول این ماه که با هم رفتیم کیش و تا الان هم خیلی مامان کار داشت و نتونستم بیام و ورود به ١٢ ماهگیتو بهت تبریک بگم یه مطلب تو وبلاگ یکی از دوستهات خوندم و خیلی خوشم اومد برات می نویسم پسر گلم میتوان تمام دنیا را درآغوش کشید وقتی تمام دنیایت یک نفر باشد تو این یک نفری عزیزه دلم با همه وجود تو آغوش می کشمت و با همه وجود می گم که دوستت دارم عزیزم ما ٣٠ مهر ماه به مراه بابا و مامانی و بابائی رفتیم کیش خیلی خیلی خوش گذشت چهارروز و سه شب اونجا بودیم . به هتل ارم رفتیم و پروازه رفتمون ساعت ٩:٤٥ بود و برگشتمون ساعت ١٣ تو عزیزم خیلی پسر خوبی بودی فقط شب اول یه کم دل درد داشتی و یه کوچولو بی تابی کردی ولی بعد مثل ...
10 آبان 1390

سلام

پرهام عزیزه مامان امروز فقط و فقط اومدم بهت سلام بدم و بگم خیلی خیلی دوستتون دارم راستی دندونات 4 تا شدن هووووووووووووووورررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا مبارکه پسره خوشگل و زرنگ مامان
19 مهر 1390

دردو دل مامان با پرهام

سلام عزیزم خیلی دلم گرفته و دوست داشتم باهات حرف بزنم خداروشکر خونمون تموم شد و ساکن شدیم دیشب همه وسایلی که مونده بود رو جابه جا کردم و بالاخره شد خونه امن و راحت همیشگیمون عزیزم  می دونی واسه کامل شدن این خونه من و بابا و بخصوص بابا خیلی زحمت کشیدیم و همه سعی خورمون رو کردیم که تو پسر گل و آقا راحت باشی می دونی پرهام جان این چند روزه خیلی روزهای بدی بود و یه مشکل بزرگ تو شرکت و محل کار برام پیش اومده بود که خداروشکر تامروز حل شد پرهام جان مامان خیلی خستس و به یه استراحت کامل و چند روزه نیاز داره عزیزم نمی دونم چرا ولی احساس می کنم همه انزژی ام تموم شده و دیگه نمی تونم بیشتر از این از خودم انتظار داشته باشم دلم یم خواد برم...
18 مهر 1390

بالاخره رفتیم خونه خودمون

عزیزه مامان سلام بالاخره روز دوشنبه ساعت 11 شب خونمون تموم شد و ما سه شنبه رفتیم خونه خودمون 5 شنبه مامانی و خاله ندا اومدن و آشپزخونه رو مرتب کردیم و جمعه هم تو رفتی خونه مامان بزرگ و من و بابا یه کمی از بقیه خونرو مرتب کردیم جمعه شب با بابا ،  بابابزرگ و مامانی رفتیم پارک و شام رو بیرون خوردیم امروز که یک شنبس هنوز خونمون کاملاً مرتب نشده عزیزم بالاخره از کامپیوتر خونه عکسهاتو آ؛ورم و از اولین روز تو بیمارستان می ذارم  .راستی پرهام جان تازه یاد گرفتی آواز می خونی و همه آوازهاتم با دد کلی کیف می کنی واسه خودت باورت نمی شه چقدر دوستت دارم عزیزم با همه وجود عاشقتم
10 مهر 1390

شیرین کاریهای پرهام

راستی یادم رفت بگم یاد گرفتی به محض اینکه از جات بلند می شی یه کم اینور اونور می شی و مثل بابا که هیچ وقت یه ضرب بلند نمی شه بیدار شدن تو هم مرحله داره دیروز عصر یواشکی نشته بودم تو اتاق و نگات می کردم اول یه کم این وری خوابیدی بعد اونوری شدی بعد یواش یواش پا شدی و یه کم نشستی و زدی رو تشکت و پتوتو نگاه کردی ( تاریک بود منو نمی دیدی ) وقتی کسی رو ندیدی شروع کردی به نق زدن و چهار دستو پا راه افتادی سمت نوری که یه کم از لای در می اومد و چون کسی نبود یه کم ترسیدی و شروع کردی گریه دیگه طاقت نیاوردم و چارغو و روشن کردم و اومدم پیشت تو عزیزه دلم اینقدر خوش اخلاقی که به محض اینکه منو دیدی گریه یادت رفت و شروع کردی خندییدن وقتی می خندی همه دنیا رو ...
4 مهر 1390