پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

پرهام همه زندگی مامان و بابا

آب بازی

عزیزم اینقدر قشنگ کلمه ؟آب بازی رو می گی که ضعف م یکنم اینجا با بابا رفتی آب بازی و اینقدر عجله داشتی که فرصت ندادی وان رو بیارم و بابا هم گفت نم یخواد بذار حال کنه ...
24 خرداد 1391

عکسهای جدید آقا پرهام

عزیزه دل مامان الان دقیقاً یک سال و 6 ماه و 21 روزه هستی خیلی آقا شدی دیرو زبرای اولین بار با بابا مونی خونه با هم خیلی بازی کرده بودید حمام رفته بودید بیرون برده بودنت پارک و خلاصه خیلی بهتون خوش گذشته بود وقتی رسیدم خونه دیدم کنار هم دست همدیگرو گرفتید و خوابیدید نمی دونی چه حس قشنگی بود مامان جان با همه وجود دوستتون دارم این چند تا عکس حخوشمل از یه آقای پسر خوشملتر در حین بازی و شیطنت   ...
24 خرداد 1391

زدن واکسن و پایان یه مرحله

سلام پرهام عزیز مامان بالاخره چهارشنبه با ده روز تاخیر واکسنتو زدیم آخه عزیزم هفته پیش مریض بودی و دکتر گفت که یه هفته عقب بیاندازیم زدن واکسن رو خداروشکر تب نکردی ولی عضله پات از چهارشنبه ظهر تا جمعه صبح گرفته بود و نم یتونستی خوب راه بری و بشینی و اون چند روز مجبور شدم پوشکت کنم آخه عزیزه دل مامان چند وقته که دیگه فقط بیرون رفتنی پوشک میشه پسرم مرد شده دیگه خداروشکر خلاصه اینکه اون دو روز به دوتامون هم سخت گذشت و تو پسر گلم هر وقت که می خواستی بلند شی می گفتی درد مامان قربونت بره که همه چیو م یفهمی و معنی درد رو می دونی پسر قشنگ عزیزم خلاصه مامان از چهارشنبه خونه بود 6 روز تعطیل بود حسابی با هم حال کردیم و کلی کیف کردیم با هم پراک رفتی...
16 خرداد 1391

18 ماهگی پرهام

پرهام عزیزم یه سال و نیم شد که تو به دنیا ما پا گذاشتی و با همه سختیها زندگی مار رو قشنگ و دوست داشتنی کردی   یاد روزهای اول تولدت افتادم که چقدر سخت بود و چقدر به من و بابا سخت گذشت تا اینکه تو فرشته کوچولو بزرگ شدی و آقا شدی حالا دیگه خیلی خوب بازی م یکنی و همه چیو می فهمی حرف می زنی و هر طور شده منظورت رو می فهمونی ولی عزیزم چیزی که من و خیلی خیلی نگران کرده غذا نخوردنته نم یدونی چقدر دارم بابت این موضوع عذاب م یکشم و چقدر این روزها برامن سخت می گذره امروز وقت دکتر گرفتیم بریم دکتر شاید یه راه حلی داشته باشه   خیلی دوستت دارم پسر گلم اونروز مامانی می گفت ماشالله خیلی شیرینه و اداهاش خیلی بانمکه راست می گه واقعاً شیرین ...
2 خرداد 1391

خاطرات سه ماهه

سلام به پرهام عززم و همه کسانیکه مطالب این وبلاگ رو می خونن بالاخره بعد از سه ماه و چند رو زدوباره اومدم تا بنویسم پرهام عزیزم این سه ماه خداروشکر تو خیلی خوب رشد کردی و بزرگ شدی حالا دیگه واسه خودت مردی شدی و به مامان کمک می کنی همه کلمه هارو می گی و تکرار می کنی اداهای جالبی در میاری و خلاصه حسابی خودتو تو دل همه جا کردی عزیزم تعطیلات عید خیلی بد مریض شدی و مامان و بابا رو کلی نگران کردی و 12-13 عید تازه خوب شدی و بعد از عید قرار بود که ببرمت مهد کودک ولی نشد و دلم نیومد قرار شد تا 2 سالگی باز هم پیش مامان برگهات بمونی تا بعد از اون بریم مهد خلاصه پرهام جان رشد تو تو این مدت اینقدر زیاد بود که نم یدونم کدومو بگم و نیم دونم از چی تعریف کنم ...
24 ارديبهشت 1391